قهرمان ميرزا عين السلطنه
3305
روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )
نرخ گندم نرخ گندم را جويا شدم گفت اول سپهدار در هشت تومان اجازه داد اما حالا حكم كرده است شانزده نقد و هيجده تومان نسيه بدهيم . اما خير اين پلتيك بود . هشت تومان اعلام كردند بعد از آنكه الموتى همه را برد حالا هيجده تومان مىگويد . اما من آنچه داشتم در سيزده نسيه دادم . رعيت سپهدار همايون بيك و بابا خان كدخداى گرمارود و اوانك خدمت حاكم رفته بودند حكايتى گفتند كه صفر آدم ميرزا علىاكبر آمده عارض شد . بيست قفيز شالى از پسر حاجى محمد شهركى بعد از گفتگوى زياد حكم گرديد شالى را پسر ميرزا محمد نزد ميرزا آقاى صاين كلابهاى بگذارد و برود شهر عمل خود را با ميرزا على اكبر تمام كند . چون اينها قوم ميرزا حسينقلى هستند پسر ميرزا حسينقلى چوب كشيده سر و دست صفر را شكست . صفر خونين و مالين آمد به دار الحكومه وقتى كه حاكم در اصطبل مشغول سركشى بود . خان كه از گوشهء اصطبل صفر را ديد و واقعه را فهميد همانجا ماند و يك ساعت تمام در پشت يابوها مخفى شد . بعد كربلائى على گل را فرستاد من و بابا خان را به اطاق برد . قليان به ما دادند و سر ما را مشغول كردند از قضيه مسبوق نشويم و پيش ما مچ خان باز نشود . اما ما زيرچشمى نگاه مىكرديم افراسياب خان از طويله بيرون آمد به صفر گفت برو فيشان نزد سيد بزرگ ، ديه بنويس . آنوقت من پدر اين پسره را درمىآورم . ( در صورتى كه ملا عابد آنجا بود و لازم نبود چهار فرسنگ راه را در اين سرما برود ) . صفر خواهى نخواهى رفت . در اين بين پسر ميرزا حسينقلى با چماق دستش آمد گذشت . افراسياب خان گفت باشد تا ديه را بياورد پدرت را در خواهم آورد . او جواب داد شما حق نداريد به رعيت سپهدار اينطور گفتگو كنيد . حاكم هرجا هستيد باشيد ! شب از اين واقعه و حكومت خان على بخش همان مأمور سرباز و ساير نوكرها بلوا كرده و بيشتر جهت هم اين است كه اينها را در خانهء ميرزا حسينقلى منزل داده و شام ناهار نوكرها را او مىدهد و در اين خصوص نهايت امساك را مىكند . افراسياب خان دچار مشكلات شده آخر الامر هفت تومان انعام داد تا « گرو » و بلوا رفع گرديد . فسنجان شام و ناهار ما هم نزديك است مثل خانهء ميرزا حسينقلى بشود . از بس خورش